مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

267

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آورد . چون روز برآمد ، سوار گشته بديوان برفت و بجاى رئيس ستين بنشست . خليفه ، خازن را فرمود كه ده هزار دينار بجعفر وزير بدهد . خازن ، مبلغ حاضر آورد . خليفه بجعفر برمكى گفت : قصد من اينست كه ببازار كنيزفروشان رفته ، با اين ده هزار دينار كنيزكى از براى علاء الدين شرا كنى . وزير ، فرمان بپذيرفت و با علاء الدين ببازار اندرآمدند . اتفاقا در آن روز ، خالد نام ، والى بغداد ببازار آمده بود كه براى پسرش كنيزكى شرا كند . و سبب اين بوده است كه خالد ، زنى داشت خاتون نام و او را فرزندى بود قبيح المنظر كه حيظلم بظاظه ميگفتند . و آن پسر پانزده ساله بود ولى بر اسب نشستن نتوانستى و پدر او از دليران روزگار بود . پس مادرش بوالى گفت : مراد من اينست كه از براى حيظلم زن بگيرى . كه شايسته تزويج است . والى گفت : اين پسر ، قبيح المنظر و كريه الرايحه است . هيچ زن ، او را بشوهرى قبول نكند . زن والى گفت : كنيزكى از براى او بخر . از قضا همان‌روز كه وزير با علاء الدين ببازار آمده بودند ، والى نيز با پسر خود ، حيظلم ببازار درآمدند . و ايشان ببازار اندر بودند كه مردى كنيزكى خداوند حسن و جمال و صاحب قد با اعتدال بياورد . وزير با دلال گفت كه : اين كنيزك را بهزار دينار گفتگو كن . در آن هنگام ، حيظلم را نيز بدان كنيز نظر افتاد و مهر كنيزك اندر دلش جاى گرفت و با پدر گفت : اين كنيزك از براى من شرا كن . پس والى از نام كنيزك بپرسيد . كنيز گفت : مرا نام ، ياسمين است . آنگاه بحيظلم گفت : اگر ترا از كنيزك خوش همىآيد ، بر قيمت كنيزك بيفزاى . حيظلم بدلال گفت : چند قيمت داده‌اند ؟ دلال گفت : هزار دينار داده‌اند . گفت : من هزار و يكصد دينار مىدهم دلال يك دينار نزد علاء الدين بيامد . علاء الدين ، دو هزار دينار قيمت داد . پس هرچه پسر والى يك دينار ميافزود ، علاء الدين ، هزار دينار افزون ميكرد . آنگاه پسر والى در خشم شد و بدلال گفت : كيست كه بر قيمت من همىافزايد ؟ دلال گفت : جعفر وزير ميخواهد كه كنيز از بهر علاء الدين شرا كند و علاء الدين اكنون قيمت بده هزار دينار رسانيد . خواجهء كنيز چون ده هزار دينار بشنيد ، قيمت بستد و كنيز را